درسنامه آموزشی فلسفه (2) کلاس دوازدهم ادبیات و علوم انسانی و معارف
درس 11: دوران متأخّر
اگر از آغاز ظهورا سلام تا قرن چهارم هجری را دورۀ متقدّم بدانیم (که فارابی بزرگترین فیلسوف این دوره بوده است) و از قرن پنجم تا دهم را دورۀ میانه به حساب آوریم (که ابنسینا در ابتدای آن طلوع کرده است)، قرن یازدهم تا عصر حاضر را نیز میتوانیم دورۀ متأخّر نامگذاری کنیم.
قبل از ورود به دورۀ متأخّر باید این نکته را تذکر دهیم که فلسفه، در همان ابتدا رقیبی به نام علم کلام داشت. دانشمندان علم کلام، که به آنها متکلّمین میگویند، میخواستند از طریق عقل و استدلال از معارف دینی دفاع کنند. بسیاری از متکلمّان با فلسفه مخالف بودند و از فیلسوفان انتقاد میکردند. برخی از این انتقادها آنقدر شدید بود که مانع گسترش فلسفه در میان مردم شد و فلسفه را پس از ابنسینا، در بخشهایی از جهان اسلام بهرکود کشاند. البته در ایران این انتقادها و حملهها تأثیر کمتری داشت و فلسفه همچنان زنده ماند تا اینکه پس از دورهای طولانی از کشمکشهای اجتماعی که در پیِ حملۀ مغول پیش آمده بود، حکومت صفویه شکل گرفت و ایران به ثبات و آرامش رسید. همین امر سبب شد که در پایتخت صفویان، یعنی اصفهان، علم و دانش رونق بگیرد و فیلسوفان بزرگی ظهور کنند و فلسفه وارد مرحلۀ جدیدی شود. میرمحمد باقر مشهور به میرداماد، شیخ بهاءالدین محمدبن حسین عاملی مشهور به شیخ بهایی، میرابوالقاسم فندرسکی مشهور به میرفندرسکی و بالاخره، محمدبن ابراهیم قوامی شیرازی معروف به ملاصدرا و صدرالمتألهین از فیلسوفان بزرگ عصر صفویه هستند. شاگردان آنها نیز یکی پس از دیگری به مرحلۀ استادی رسیدند و راه فلسفه را تا عصر حاضر ادامه دادند.همین امر سبب شد که در پایتخت صفویان، یعنی اصفهان، علم و دانش رونق بگیرد و فیلسوفان بزرگی ظهور کنند و فلسفه وارد مرحلۀ جدیدی شود. میرمحمد باقر مشهور به میرداماد، شیخ بهاء الدین محمدبن حسین عاملی مشهور به شیخ بهایی، میرابوالقاسم فندرسکی مشهور به میرفندرسکی و بالاخره، محمدبن ابراهیم قوامی شیرازی معروف به ملاصدرا و صدرالمتألهین از فیلسوفان بزرگ عصر صفویه هستند. شاگردان آنها نیز یکی پس از دیگری به مرحلۀ استادی رسیدند و راه فلسفه را تا عصر حاضر ادامه دادند.
|
|
|
صاحب حکمت متعالیه
ملاصدرا در سال 979 هجری قمری در شیراز به دنیا آمد. تحصیل را در همان جا آغاز کرد اما پس از مرگ پدرش، که از رجال نامی شیراز بود، به اصفهان رفت؛ میراث پدر را صرف تحصیل علم نمود و به عالیترین مراتب حکمت رسید. وی ابتدا به حلقۀ درس شیخ بهایی پیوست و سپس به پیشنهاد استاد، به درس فلسفۀ میرداماد، که بنیانگذار حوزۀ فلسفی اصفهان بود، وارد شد. مشرب این دو استاد گرانقدر که علاوه بر علوم روز، در عرفان و انوار قلبی هم از نوادر روزگار بودند، روح و جان ملاصدرا را با ذوق و عرفان نیز آشنا و دمساز کرد. در این دوره بود که صدرا به درک جدیدی از علم و معرفت نائل شد.
برداشت (صفحهٔ 88 کتاب درسی)
ملاصدرا میگوید: «بسیاری از منسوبان به علم، علم لدنّی غیبی را که سالکان طریقت بدان اعتماد دارند، انکار میکنند و میگویند هر چه جز از راه آموزش و تفکر حاصل شود، علم نیست. برخی هم گمان بردهاند [که] علم حقیقی منحصر در علم فقه و ظاهر تفسیر و کلام است … ولی این هم گمانی فاسد است و گویندۀ آن تاکنون معنای قرآن را نفهمیده و باور ندارد که آن اقیانوسی است که پهنهاش تمامی حقایق را فرا میگیرد.»
1- به نظر شما، ملاصدرا بر چه نکتهای تأکید میکند؟
2- چرا ملاصدرا میگوید کسی که علم لدنّی را علم نمیداند، قرآن کریم را نفهمیده است؟
ملاصدرا پس از تکمیل تحصیلات و کسب مقام استادی به شیراز بازگشت و تدریس را در مدرسۀ خان شیراز آغاز نمود. جویندگان علم و حکمت به سرعت گرد او جمع شدند امّا دیری نپایید که رقیبان حسد ورزیدند و درصدد آزارش برآمدند. او به ناچار عازم قم شد و در یکی از روستاهای آن به نام «کهک»، حدود پانزده سال از عمرش را به تفکر و عبادت و سیر و سلوک روزگار گذرانید.
خلوتگزینی و تفکرات و تأملات عمیق و طولانی و عبادتها و ریاضتها بهتدریج عقل و جان صدرالدین را برای جهشی بلند در سپهر معرفت و حکمت مهیا ساخت. انوار حکمت بر او تابید و الطاف الهی پیوسته بر وی جاری گشت. اسرار و رموزی بر او آشکار شد که تا آن زمان آشکار نشده بود. وقتی آنچه را پیش از آن به برهان فرا گرفته بود از راه شهود قلبی بهنحو برتر مشاهده کرد، پس ازحدود 15 سال بار دیگر به شیراز بازگشت. این بار، حاکم شیراز سرپرستی «مدرسهٔ خان» را به او سپرد و او این مدرسه را به کانون اصلی علوم عقلی در ایران تبدیل کرد و واپسین دورۀ زندگی خود را یکسره وقف تعلیم و تألیف کتاب نمود.
بالاخره، این بزرگ مردِ عرصۀ حکمت و عرفان، در سال 1050 هجری قمری در هفتاد سالگی در راه بازگشت از سفر حج، در عراق درگذشت.
تألیفات
ملاصدرا تألیفات متعددی دارد که همۀ آنها در جایگاه خود مهم و منشأ اثر بودهاند. مانند «الشواهدالربوبیّه»، «تفسیر القرآن الکریم» و «المبدأ و المعاد».
مهمترین و مشهورترین اثر فلسفی ملاصدرا «الحکمة المتعالیة فی الاسفار الاربعة» میباشد که دایرةالمعارف فلسفی ملاصدرا است. این کتاب که به «اسفار» مشهور است و در نه جلد به چاپ رسیده با الهام از سفر چهار مرحلهای عارفان در چهار بخش اصلی تألیف و تنظیم شده است.
عرفا معتقدند که سیر و سلوک انسان به سوی کمال و تا رسیدن به کمال نهایی در چهار سفر انجام میشود:
|
|
سفر اوّل، سفر از خلق به حق (خدا): در این سفر سالک میکوشد از طبیعت و عوالم ماورای طبیعت عبور کند و به حق واصل شود و میان او و خدا حجابی نباشد.
ملاصدرا، مباحث عمومی فلسفه را در بخش اوّل کتاب خود قرار داده است.
سفر دوم، سفر با حق و در حق: در این سفر سالک میکوشد به کمک خداوند، سیری در اسماء و صفات خداوند نماید.
ملاصدرا، نیز بعد از مباحث عمومی فلسفه به مباحث مربوط به توحید و صفات الهی میپردازد.
سفر سوم، سفر از حق (خدا) به سوی خلق، همراه با حق است. در این سفر سالک به سوی خلق باز میگردد در حالی که به حق توجه دارد و همه چیز را مظهر و جلوۀ او مییابد.
ملاصدرا نیز بخش سوم کتاب خود را به افعال خداوند و ربوبیت و حکمت الهی اختصاص داده است.
سفر چهارم، سفر در خلق است با حق: در این سفر سالک میکوشد به کمک حق مردم را هدایت کند و آنها را نیز سالک راه حق نماید.
ملاصدرا نیز بخش چهارم کتاب خود را به «علم النفس» و مراحل شکلگیری آن تا رسیدن به مرحلۀ معاد اختصاص داده است.
حکمت متعالیه
فلسفهای که ملاصدرا بنیان گذاشت و آن را رسماً «حکمت متعالیه» نامید، نتیجۀ تکاملی دو مشرب فلسفی گذشته، یعنی «فلسفهٔ مشّأء» و «فلسفهٔ اشراق»، و نیز انس دائمی وی با وحی الهی و قرآن کریم بود. بهعبارت دیگر، در شخصیت وجودی ملاصدرا برهان عقلی و شهود قلبی و وحی قرآنی با هم الفت یافتهاند و از این الفت، فلسفهای برآمده که سرآمد فلسفههای قبل از خودش است.
در عین حال، توجه داشته باشیم که بهرهمندی ملاصدرا از عرفان و شهود یا وحی قرآنی، فلسفۀ او را از معیارهای پذیرفته شده در دانش فلسفه تهی نساخت و به عرفان یا کلام تبدیل نکرد؛ زیرا وی در مقام فیلسوف میداند که میزان و ملاک فلسفی بودنِ یک متن یا سخن، این است که اوّلاً هر مبحثی که طرح میکند، به موضوع فلسفه، یعنی وجود و مسائل بنیادی آن، مربوط باشد و ثانیاً متکی بر عقل و استدلال عقلی باشد، نه شهود قلبی و یا بیان نقلی و قرآنی.
ایشان این اصل را در آثار فلسفی خود، به خصوص در اسفار، مراعات کرده و در هر موردی که از شهود یا وحی الهی بهره برده، از این دو منبع نه بهعنوان پایۀ استدلال بلکه بهعنوان تأیید و شاهد کمک گرفته است.
پس، منابع حکمت متعالیه عبارتاند از:
1- فلسفۀ مشّاء، بهخصوص اندیشههای مستدل و قوی ابنسینا؛
2- حکمت اشراق، اندیشههای شیخ شهابالدین سهروردی؛
3- عرفان اسلامی، به خصوص اندیشههای محیی الدین عربی؛
4- تعالیم قرآن کریم و احادیث منقول از رسول خدا و ائمۀ اطهار.
بررسی (صفحهٔ 92 کتاب درسی)
عموم فیلسوفان و از جمله ابنسینا و ملاصدرا دربارۀ مسائلی چون «اثبات وجود خدا»، «وجود روح» و «معاد و آیندهٔ جهان» سخن گفتهاند؛ در حالی که میدانیم این مباحث در دین هم مطرح میشوند.
آیا سخن گفتن فیلسوفان در این موارد، آنان را از فلسفه خارج نمیکند؟
خیر. اوّلاً با توجه به اینکه روش فیلسوف در بررسی وبحث از مسائلی مانند اثبات خدا، روح، عقل و.... با متکلّم متفاوت است. روش فلسفه برهانی است ولی روش کلام جدلی است (اصول و مقدّماتی که مبنای بحث فلسفی قرار میگیرد با اصول و مبادی علم کلام تفاوت اساسی دارد. ثانیاً بحث از اینگونه مسائل به نوعی بحث از وجود و احکام و عوارض آن است (وجود خدا، روح و ...) ثالثاً نتیجهای که فیلسوف قرار است به آن برسد از قبل مشخص نیست و یک بحث مستقلّ و آزاد است ولی در کلام چون هدف اثبات اصول و عقاید دینی است، آنچه در شرع بیان شده به عنوان مبنا و مسلّم در نظر گرفته میشود و از طریق استدلالهای عقلی اثبات میشود.
اصول اولیه حکمت متعالیه
فلسفۀ ملاصدرا یا همان «حکمت متعالیه» دارای اصول و پایههایی است که تا عصر وی یا اساساً کسی بدان نرسیده بود و ابتکار خود ایشان بود و یا بهصورتی که ملاصدرا آنها را در کنار هم قرار داد و ترکیبی فراهم آورد، بهوسیلهٔ فیلسوف دیگری انجام نپذیرفته بود. با توجه به گستردگی بحث و ضرورت طرح مقدمات مختلف برای تبیین این اصول، از بیان تفصیلی آنها میگذریم و به معرفی اجمالی برخی از این اصول بسنده میکنیم.
1- اصالت وجود: این اصل، بنیادیترین اصل فلسفی ملاصدراست که بر سایر مباحث فلسفی او اثر عمیق گذاشته و به آنها رنگ و بوی «اصالت وجودی» بخشیده است. به همین جهت گاهی فلسفه صدرایی را «فلسفه اصالت وجودی» هم میخوانند.
«اصالت وجود» چیست؟ مقصود ملاصدرا از این اصطلاح چه بوده است؟
برای رسیدن به این مقصود، لازم است قدمهای زیر را برداریم:
اول: «اصالت»، در این بحث، به معنای «واقعی بودن» است. در مقابل این معنای از اصالت، کلمهٔ «اعتباری» قرار دارد که در اینجا، به واقعی و خارجی نبودن و ذهنی بودن است؛ مثل اینکه بگوییم آسمان یک امر واقعی است. پس مقصود ملاصدرا از وجود اصیل است، این است که وجود، یک امر واقعی و بیرون از ذهن است.
دوم: چه عواملی سبب شد که ملاصدرا این نظر را بدهد؟ در درس اوّل خواندیم که ابنسینا در حدود شش قرن پیش از ملاصدرا نظر داد که ما از هر شیء خارجی، دو مفهوم «هستی» و «چیستی» یا وجود و ماهیت را بهدست میآوریم؛ مثلاً با مشاهده یک فرد انسانی، مفهوم «انسان» که یک ماهیت است و مفهوم «بودن» (یا همان وجود) را درک میکنیم.
سوم: این دو مفهوم، غیریکدیگرند. یعنی دو مفهوم متغایر و متفاوتاند. مثل مفاهیم «انسان» و «بشر» نیستند که فقط دو لفظ هستند، امّا مفهوماً یکیاند.
چهارم: بعد از ابنسینا و گذشت سالیان، برخی فلاسفه این سؤال را مطرح کردند که: حال که آن شیء خارجی که منشأ پیدایش این دو مفهوم متغایر در ذهن ما شده، یکی است، این یک شیء واقعا و حقیقتاً مصداق کدام یک از دو مفهوم است؟ «وجود» یا ماهیت؟
پنجم: برخی از فیلسوفان، از جمله میرداماد که استاد ملاصدرا بود، گفتند آن امرِ واقعیِ خارجی مصداق ماهیت است، نه وجود؛ یعنی آنچه واقعی است، ماهیت است نه وجود. پس «اصالت» با ماهیت است و وجود، صرفاً یک مفهوم انتزاعیِ ذهنی و اعتباری است. اذهان عادی هم این نظر را بهتر میپسندید؛ آری این «انسان» (همان ماهیت) است که واقعی است، نه وجود انسانی.
کسانی از فلاسفه که این نظر را پذیرفتند «اصالت ماهیتی» نامیده شدند. شاگرد قدرتمند میرداماد که اکنون فیلسوفی پخته شده بود و در برابر هر مسئله و سؤالی به ژرفاها سیر میکرد و گوهرهای گرانبهای معرفت را از اعماق اقیانوسها بیرون میآورد، با کمال تواضع و فروتنی نسبت به استاد خود، موضعی دیگر گرفت و نظر دیگری ابراز کرد و گفت از میان این دو مفهوم، «وجود» است که اصیل و واقعی است. واقعیت خارجی، ما بازاء و مصداق وجود است. پس وجود اصالت دارد، نه ماهیت. البته، درک و پذیرش آن در ابتدا بسی دشوار مینمود و برای ذهن انسانهای معمولی هم پیچیده و مشکل بهنظر میرسید.
او میگفت: آنچه ما در خارج مییابیم، از آسمان و درخت و آب تا حیوان و انسان، همه مصداق وجودند؛ البته وجودهایی متفاوت و با نقص و کمالات متفاوت. ذهن انسان، وقتی به این وجودهای متفاوت نظر میکند، متناسب با تفاوتها و خصوصیات هر کدام از آنها، تصورات و مفاهیمی از قبیل آسمان، درخت، آب، حیوان و انسان انتزاع مینماید و تفاوت آن وجودها را با این تصورات و مفاهیم و نامگذاریها مشخص میسازد والّا آنچه در خارج است، وجود است. بنابراین، جهان، چیزی جز «وجود» و حقیقت وجود نیست.
وجود اندر کمال خویش جاری است
تعیّنها امور اعتباری است
تکمیل نمودار (صفحه 93 کتاب درسی)
نمودار زیر یک سیر را نشان میدهد؛ آن را کامل کنید:
یک واقعیت و دو مفهوم - دو نظر - اصالت وجود - تمایز دو مفهوم - کدام واقعی؟ - اصالت ماهیت

2- وحدت حقیقت وجود: بنیان دوم فلسفه صدرایی «وحدت وجود» است. او میگوید هستی یک حقیقت و یک واحد حقیقی میباشد و آنچه از کثرت در جهان مشاهده میکنیم، دلیل بر وجودهای مختلف و متکثر نیست، بلکه معنای دیگری دارد.
برای رسیدن مقصود ملاصدرا، در اینجا نیز باید سه قدم باید برداریم:
قدم اول: همه ترجیعبند شاعر بزرگ، هاتف اصفهانی را شنیدهایم که در آخر هر ترجیع میگوید:
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الّا هو
این ترجیعبند هاتف یک ترجیع بند عرفانی است و عقیدۀ عرفا را در «وحدت وجود» به تصویر میکشد. عارفان از دیرباز معتقد بودند که هستی یکی است و یک حقیقت است و کثرتهای جهان اصالت ندارند. عارفان که این حقیقت را از طریق شهود عرفانی بهدست آورده بودند، برای اثبات نظر خود کمتر به استدلال متوسل میشدند و بیشتر از طریق تمثیل و تشبیه به دیگران میرساندند. آنان میگفتند نسبت حقیقت وجود به این کثرتهایی که میبینیم، مانند نسبت آب دریا به امواج است. این امواج فراوان که بهطور پیوسته میآیند و میروند و گاه از بزرگی و عظمت آنها هم یاد میکنیم، چیزی جز همان آب نیستند که اینگونه چین و شکن پیدا کرده و خود را بر صخرهها میکوبد.
درخت و انسان و خورشید و جملۀ این امور گوناگون مانند همان موجاند که از خود هویتی و وجودی جُدای از خداوند ندارند و جز خدا، چیزی در عالمَ نیست.
قدم دوم: ملاصدرا که خود از عارفان برجسته بود و این وحدت را نیز شهود کرده بود، میخواست که این حقیقت را با برهان فلسفی نیز برای دیگران اثبات نماید. نظریۀ اصالت وجود، کار او را آسان کرد و راه او را برای یافتن استدلال باز و هموار نمود و دریافت که تا اثبات فلسفی وحدت وجود، قدمی کوتاه مانده است.
قدم سوم: همان نکتهای است که ما آن را در همان درس اوّل آموخته بودیم. در آن درس، بعد از اینکه دانستیم از هر واقعیتی دو مفهوم بهدست میآوریم: وجود و ماهیت، همچنین دانستیم که مفهوم ماهیت، در هر شیئی با شیء دیگر متفاوت است؛ یکی اسب است، دیگری درخت است، سومی گربه است و همینطور. امّا مفهوم وجود در همۀ اشیا یکی است. یعنی مفهوم وجود، مشترک میان همۀ اشیاست.
ملاصدرا این نکته را با اصل اصالت وجود تلفیق کرد و گفت: حال که واقعیت داشتن و اصالت با وجود است، نه با ماهیت، و وجود هم امر مشترک و واحد میان همۀ اشیاست، پس حقیقت، یکی بیش نیست و جایی برای تکثر واقعی در عالم وجود ندارد.
اکنون ملاصدرا با سلوک عقلی و استدلالی خود به همان حقیقتی رسیده بود که عارفان با شهود دیده بودند و به زبان زیبای شعر میسرودند که:
حُسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینۀ اوهام انداخت
این همه عکسِ می و نقشِ نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقی است که در جام انداخت
و برتر و بالاتر از آن، اکنون او به مرتبهای از مراتب بلند معانی آیاتی از قرآن کریم، از جمله این آیه دست یافته بود که میفرمود: «همو هم اوّل است و هم آخر هم ظاهر است و هم باطن و او به هر چیزی علیم است».
البته همچنان این سؤال باقی میماند که: اگر حقیقت یکی است، بالاخره این کثرتها، گرچه در همان حدّ موج و سایه باشد، از کجا نشئت میگیرد؟ پاسخ این سؤال را در دستاورد سوم فلسفۀ صدرایی دنبال میکنیم.
3- مراتب داشتن وجود: اصل سومی که در اینجا از آن یاد میکنیم، تبیین دقیق تعدد و تکثر در عالم است. از نظر ملاصدرا، با اینکه هستی یک حقیقت واحد است، امّا این حقیقت واحد، دارای درجات، مراتب و شدت و ضعف است.
در مقام تشبیه، این حقیقت واحد، مانند یک کانون نور درخشان است که اشعۀ آن به میزانی که از کانون دور میشوند، ضعیف و ضعیفتر میشوند و همین اختلاف در شدّت و ضعف، سبب تمایز آنها از یکدیگر و پیدایش کثرت در آن میگردد؛ یعنی ما درا ینجا یک حقیقت به نام «نور» داریم که در مرتبهای قوی و در مرتبهای ضعیف است. نور قوی نور است، نور ضعیف هم نور است. نور قوی از همان جهت که نور میباشد قوی است و نور ضعیف هم از همان جهت که نور است ضعیف میباشد. چنین نیست که نور قوی با چیز دیگری غیر از نور ترکیب شده باشد و قوی شده باشد و یا اینکه نور ضعیف با چیز دیگری، مثلاً تاریکی ترکیب شده و ضعیف شده باشد، زیرا اصولا تاریکی چیزی نیست، همان نبودنِ نور است.

وجود نیز که حقیقت واحدی است، در تجلیّات و ظهورهای خود دارای مراتبی میشود و هر مرتبهای از وجود، به میزان درجۀ وجودی خود، ظهور آن حقیقت واحد و یگانه است.
در هزاران جام گوناگون، شرابی بیش نیست
گرچه بسیارند انجُم، آفتابی بیش نیست
گرچه برخیزد ز آب بحر، موجی بیشمار
کثرت اندر موج باشد، لیک آبی بیش نیست
بدین ترتیب، در فلسفۀ صدرایی، «وجود» که محور فلسفۀ مشّایی بود و «نور» که اساس فلسفۀ اشراقی بود به هم میرسند و یکی میشوند و یک معنا و هویتّ مییابند.
به کار ببندیم (صفحه 96 کتاب درسی)
1) با تکمیل جد.ل زیر ویژگیهای سه مکتب فلسفی مشاء و اشراق و متعالیه را بیان کنید.
| مشاء | اشراق | متعالیه |
2) چگونه حکمت متعالیه توانست حکمت مشاء و حکمت اشراق را به یکدیگر نزدیک نماید؟
3) آیا میتوان دو عبارت «مراتب داشتن حقیقت وجود» و «وحدت حقیقت وجود» را در یک عبارت «وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت» جمع کرد؟
